احمد احمدى بيرجندى

31

مناقب و مراثى اهل بيت ( ع ) ( فارسي )

فكرى كند براى شكست دلم ز نو * هر اخترى كه بيند اين سبز منظرم شايد به من ببينى و كسب هنر كنى * كز خلعت زمانه گليمى است در برم جز ماهتاب نيست چراغم به چار فصل * جز آفتاب فصل شتا نيست مجمرم چون گوى عنبر ار چه كنم خوش دماغ جان * در پا فتاده چون سر زلف معنبرم دامان گوهر از سخن تازه ريختم * در پاى همگنان و همين شد ميسّرم شاهم به دار ملك سخن ، ليكن از قضا * هرگز نديده ديدهء گردون مظفّرم خوردند شكّر من و دادند حنظلم * عيبم مكن كه پردهء اين سفلگان درم از شعر دلكشم كه به هر ذوق جان فزاست * عالم پر است از شكر و زهر مىخورم شعر ترم نداشت بجز ديده مشترى * جز وى كسى نكرد به دامان چو گوهرم طالع مراد دشمن و من بسته دل به عيش * نانم نپخته مانده و من سفره گسترم از بار جور اين فلك چنبرى دوتاست * همچون كمان حلقه قد گشته چنبرم